تبليغاتX
به نام او
به نام او... و برای او ... که همه اوست
 
قالب وبلاگ

درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران میکنند.ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد. قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد. مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد. تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.می گویند دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي کند!

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 17:30 ] [ sivanet ] [ ]
 

1- گاهي به تماشاي غروب آفتاب بنشينيم..

2 - سعي كنيم بيشتر بخنديم.

3- تلاش كنيم كمتر گله كنيم.

4 - با تلفن كردن به يك دوست قديمي، او را غافلگير كنيم.

5 - گاهي هديه هايي كه گرفتهايم را بيرون بياوريم و تماشا كنيم.

6 - بيشتردعا كنيم.

7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنيم.

8- هر از گاهي نفس عميق بكشيم.

9- لذت عطسه كردن را حس كنيم.

10- قدر اين كه پايمان نشكسته است را بدانيم.

11- زير دوش آواز بخوانيم.

12- سعي كنيم با حداقل يك ويژگي منحصر به فرد با بقيه فرق داشته باشيم .

13- گاهي به دنياي بالاي سرمان خيره شويم.

14- با حيوانات و ساير جانداران مهربان باشيم.

15- براي انجام كارهايي كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همين هفته برنامه ريزي كنيم!

16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببريم.

17- براي كارهايمان برنامهريزي كنيم و آن را طبق برنامه انجام دهيم. البته كار مشكلي است!

18- مجموعهاي از يك چيز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )براي خودمان جمعآوري كنيم.

19- در يك روز برفي با خانواده آدم برفي بسازيم.

20- گاهي در حوض يا استخر شنا كنيم، البته اگر كنار ماهيها باشد چه بهتر.

21- گاهي از درخت بالا برويم.

22- احساس خود را در باره زيبايي ها به ديگران بگوئيم.

23- گاهي كمي پابرهنه راه برويم!

24- بدون آن كه مقصد خاصي داشته باشيم پياده روي كنيم.

25- وقتي كارمان را خوب انجام داديم مثلا امتحاناتمان تمام شد، براي خودمان يك بستني بخريم و با لذت بخوريم

26- در جلوي آينه بايستيم وخودمان را تماشا كنيم.

27- سعي كنيم فقط نشنويم، بلكه به طور فعال گوش كنيم.

28- رنگها را بشناسيم و از آنها لذت ببريم .

29- وقتي از خواب بيدار ميشويم، زنده بودن را حس كنيم.

30- زير باران راه برويم.

31- كمتر حرف بزنيم و بيشترگوش كنيم ..

32- قبل از آن كه مجبور به رژيم گرفتن بشويم، ورزش كنيم و مراقب تغذيه خود باشيم .

33- چند بازي و سرگرمي مانند شطرنج و... را ياد بگيريم.

34- اگر توانستيم گاهي كنار رودخانه بنشينيم و در سكوت به صداي آب گوش كنيم.

35- هرگز شوخ طبعي خود را از دست ندهيم.

36- احترام به اطرافيان را هرگز فراموش نكنيم.

37- به دنياي شعر و ادبيات نزديك تر شويم.

38- گاهي از ديدن يك فيلم در كنار همه اعضاي خانواده لذت ببريم.

39- تماشاي گل و گياه را به چشمان خود هديه كنيم.

40- از هر آنچه كه داريم خود و ديگران استفاده كنيم ممكن است فردا دير باشد.

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 18:50 ] [ sivanet ] [ ]

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید  وضع مالی خوبی نداشته باشند  . شش بچه مودب  که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی  کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.  دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی  در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز  بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر خانواده  جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط  پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان   رنگ   صورت مرد تغییر كرد  و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرك بودند .

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بكند و به بچه هایی كه با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید .

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس  خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...

بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان  داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته  از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار كردم   و آن زیباترین سیركی بود كه به عمرم  نرفته بودم .

  ثروتمند زندگی کنیم به جای آنكه  ثروتمند بمیریم.

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 15:56 ] [ sivanet ] [ ]

* به سلامتي کسي که وقتي بردم گفت :
اون رفيــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتي باختم گفت : من رفيـــــــــــــــــــــــــــقتم ......


*به سلامتي درياچه اورميه...
نه بخاطر اينكه مظلومه فقط به خاطر اينكه هيچ وقتي اجازه نداد كسي توش غرق بشه...


*به سلامتي‌ اون بچه‌اي که شيمي‌ درماني کرده همه? موهاش ريخته،
به باباش ميگه بابا من الان شدم مثل رونالدو يا روبرتو کارلوس؟
باباش ميگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتيپ تري ....


*به سلامتيه همه اونايي که خطشون اعتباريه ولي معرفتشون دايميه!

*کمپوت باز کرديم بخوريم ، به مامانم ميگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...ميگه : آره
ميگم : بريزمش دور ؟
ميگه : نه بزار تو يخچال بابات مياد ميخوره !!!!به سلامتي همه باباها....


*به سلامتي اونايي که به پدر و مادرشون احترام ميذارن و ميدونن تو خونه اي که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نميشوند .

*به سلامتي همه باباهايي که رمز تموم کارتهاي بانکيشون شماره شناسنامشونه...

*به سلامتي مادر که بخاطر ما هيكلش به هم خورد.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 15:37 ] [ sivanet ] [ ]
از قدیم گفته اند وقت طلاست، به عبارت دیگر:) زمان = پول     (معادله 1
همین طور گفته اند توانا بود هرکه دانا بود، یعنی:) توان = علم  (معادله 2
می دانید که:
زمان / کار = توان
با جایگذاری معادله  1 و 2 در معادله سوم به این معادله می رسیم:
پول / کار = علم
که  می توانیم آن را به این صورت بازنویسی کنیم:
علم/ کار = پول
بنابراین:
   (پول) Lim
0 علم
 
یعنی هرجه علم و سوادت کم تر باشد درآمدت بیشتر است
و این هیچ ربطی به مقدار کار انجام شده ندارد!!!
[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 18:32 ] [ sivanet ] [ ]

در صحرا میوه كم بود . خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر كس تنها می تواند یك میوه در روز بخورد .»
این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده كنند . این فقط باعث می شد كه میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند .. خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت كنند .»
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش كردند ، چرا كه آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . كم كم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از كجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها كنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها كسانی كه خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .
اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.
از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"
(پائولو کوئلیو)
[ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 10:41 ] [ sivanet ] [ ]

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

------------------------------------------------

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

--------------------------------------------------

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

--------------------------------------------------------

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!

---------------------------------------------------

  رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

--------------------------------------------------------

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

[ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 10:40 ] [ sivanet ] [ ]

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو

كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم

چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .
و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و

اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است

 و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.

و تو را اي ُدرج بينواي  مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت

كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است

روزت را همواره ارج مي نهيم

و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم .

[ سه شنبه سوم خرداد 1390 ] [ 11:53 ] [ sivanet ] [ ]

GOONAGOON GROUPS

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 13:35 ] [ sivanet ] [ ]

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم 

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما درکف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

 

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم. 

سهراب سپهری

[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 16:44 ] [ sivanet ] [ ]

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی، خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمی گشت. در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت: "مامان بزرگ، تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟"
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت: "عزیزم، اصلا یک کلمه اش رو هم نمی تونم به یاد بیارم!"
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت: "تو که چیزی یادت نمیاد، واسه چی هر هفته همش می ری کلیسا؟"
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست. خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت: "عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری؟"
نوه با تعجب پرسید: "تو این سبد؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه!"
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد: "لطفا این کار رو انجام بده عزیزم."
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر می کرد سبد رو برداشت و رفت، اما چند لحظه بعد، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت: "من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده!"
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت: "آره، راست می گی اصلا آبی توش نیست، اما به نظر می رسه سبه تمیزتر شده، یک نگاه بیانداز!"

[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 16:3 ] [ sivanet ] [ ]

با سپاس از دوستی که این ایمیل را ارسال کرده است

دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد.

دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می‌شد.

محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟

و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد.

او گفت:

دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی‌ها‌ خجالت می‌کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

خاطراتی از دکتر شیخ

- نقل از يك سبزي فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ايشان را نمي شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي آمد و قيمت سبزيها را يادداشت مي كرد اما خريد نمي كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمي پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسي كه هر روز مي آيي و وقت مرا مي گيري ؟ وي گفت : خير، من دكتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي پرسم تا ارزانترين آنها را براي بيماران خودم تجويز كنم .

-
از دكتر حسين خديوجم نقل است :روزي در مطب دكتر بودم و او براي بيمارانش آب پاچه تجويز مي كرد. از ايشان پرسيدم چرا بجاي سوپ جوجه ، آب پاچه تجويز مي كنيد ؟ ايشان گفتند : چون براي جبران ضعف بدن بيمار مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنكه پاچه گوسفند ارزان است .

- روزي در اواخر عمر كه دكتر در بستر بيماري بود و همانجا هم بيمار مي ديد، يكي از فرزندان وي به ايشان پيشنهاد كرد حداقل ويزيت را 5 تومان كنيد ، دكتر در جواب گفت : عزيزم من يا ديوانه ام يا پيغمبرم ، اگر ديوانه ام كه با ديوانه كاري نمي توانيد بكنيد و اگر پيغمبرم بيخود مي كنيد به پيغمبر خدا دستور مي دهيد .

- روزي مردي از دكتر سئوال مي كند: شما چرا با اين سن و خستگي ناشي از كار از موتور سيكلت استفاده مي كنيد؟ دكتر در جواب مي گويد :منزل مريضهايي كه من به عيادتشان مي روم آنقدر پيچ در پيچ است و كوچه هاي تنگ دارد كه هيچ ماشيني از آن نمي تواند عبور كند، بنابراين مجبورم با موتور به عيادتشان بروم .

و آري اين اوج عزت انساني است ، طوري زندگي كند كه حتي نام خود را هم به فراموشي بسپارد و بحدي در خدمت مردم و البته براي رضاي خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شيخ بيش از اينكه دكتر باشد معلمي بود كه اخلاق همراه با مهرباني و صفا را به شاگردان و مريدان مكتبش آموزش داد.

[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 15:48 ] [ sivanet ] [ ]

 خانمي تعریف میکرد در حین اشپزی دستش میسوزد و از سوزش سوختگی فریاد میزند یک دوست ویتنامی سر میرسد و به او میگوید دستت را بمدت ده دقیقه در ارد فرو ببر و او همینکار را انجام میدهد و در کمال تعجب مشاهده میکند دستهایش حتی یک تاول هم نزده است 
و ان ویتنامی تعریف میکند 
پسری  در اتش سوزی گرفتار میشود  مردم برای نجاتش کیسه های ارد روی او میریزند  بعد از خاموش کردن اتش ، می بینند ان پسر حتی تاول هم نزده است 
و در پایان داستان توصیه میکندهمیشه یک کیسه ارد سفید در منزل داشته باشید و در یخچال نگهداری کنید 
 ارد سرد بهتر از ارد با دمای معمولی هست 
حتی برای زبان سوخته در اثر غذای داغ هم مفید است 
که زبان را ده دقیقه در ارد فرو کنید
وسفارش میکند هنگام سوختگی اول دست خود را زیر شیر اب سرد نگیرید بلکه بمدت ده دقیقه در ارد سرد فرو ببرید و یک معجزه را تجربه کنید.

[ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:21 ] [ sivanet ] [ ]

[ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:14 ] [ sivanet ] [ ]
مادر

وقتی گروه نجات زن جوان را زیر آوار پیدا کرد، او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.
نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.

[ چهارشنبه دهم فروردین 1390 ] [ 10:41 ] [ sivanet ] [ ]

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت) آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم  .

[ دوشنبه هشتم فروردین 1390 ] [ 12:23 ] [ sivanet ] [ ]

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که حتی گوش هايت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

[ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 15:46 ] [ sivanet ] [ ]
 


به کلينيک خدا رفتم تا چکاپ هميشگي ام را انجام دهم، فهميدم که بيمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پايين آمده.

 زماني که دماي بدنم را سنجيد، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمايش ضربان قلب نشان داد که به چندين گذرگاه عشق نياز دارم، تنهايي سرخرگهايم را مسدود کرده بود ...

 و آنها ديگر نمي توانستند به قلب خالي ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدي رفتم چون ديگر نمي توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگيرم.

 بر اثر حسادت زمين خورده بودم و چندين شکستگي پيدا کرده بودم ...

 فهميدم که مشکل نزديک بيني هم دارم، چون نمي توانستم ديدم را از اشتباهات اطرافيانم فراتر ببرم.

 زماني که از مشکل شنوايي ام شکايت کردم معلوم شد که مدتي است که صداي خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن مي گويد نمي شنوم ...!

خداي مهربان براي همه اين مشکلات به من مشاوره رايگان داد و من به شکرانه اش تصميم گرفتم از اين پس تنها از داروهايي که در کلمات راستينش برايم تجويز کرده است استفاده کنم :

 هر روز صبح يک ليوان قدرداني بنوشم

قبل از رفتم به محل کار يک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت يک کپسول صبر، يک فنجان برادري و يک ليوان فروتني بنوشم.

زماني که به خانه برميگردم به مقدار کافي عشق بنوشم .

و زماني که به بستر مي روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

  اميدوارم خدا نعمتهايش را بر شما سرازير کند:  

  رنگين کماني به ازاي هر طوفان ،

لبخندي به ازاي هر اشک ،

دوستي فداکار به ازاي هر مشکل ،

نغمه اي شيرين به ازاي هر آه ،

و اجابتي نزديک براي هر دعا  .

  جمله نهايي :  عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با   '' آنچه بايد باشم ''  اشتباه مي کنم ،    خيال ميکنم  آنچه  بايد  باشم  هستم،   در حاليکه  آنچه  هستم نبايد  باشم .

[ چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ] [ 14:30 ] [ sivanet ] [ ]

امروز تصمیم گرفتم عکسهایی که خودم گرفتم تو وبلاگ بذارم...

    

  

[ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 16:59 ] [ sivanet ] [ ]

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح  سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای  پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟))

جوان پاسخ داد: ((هیچ.))

رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟))

جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.))

رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟))

جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.))

رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.

جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.

رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟))

جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و

کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.))

رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.))

جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.

بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.

آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.

صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.

رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:

((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید

و چه چیزی یاد گرفتید؟))

جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.))

رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.))

جوان گفت:

1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، موفقیت امروز من وجود نداشت.

2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.

3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.))

می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.

بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد.

هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت.

یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند، ((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که  مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی، که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند.

او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی هستیم، آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را خراب می کنیم؟

شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند، تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند.

برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد.

مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند.

[ یکشنبه سوم بهمن 1389 ] [ 14:52 ] [ sivanet ] [ ]
مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند,ولي آنان را ببخش .

 اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش .

 اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت,ولي موفق باش.

 اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي شريف و درستکار باش .

 آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش .

 اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,ولي شادمان باش .

 نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.ولي نيکوکار باش .

 بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد.

 ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم

 دکتر علي شريعتي

...........................................................

سیاستمدار:کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.
 
مشاور: کسی است که ساعت شما را  از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.
 
حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.
 
بانکدار: کسی است هنگامی که هوا  آفتابی است چترش را به شما قرض می  دهد و درست تا باران شروع می شود  آن را می خواهد.
 
اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.
 

روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند  می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت  کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.

 

ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی  می  گردد که آنجا نیست.   

 

 فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.
 

روانشناس: کسی است که از شما  پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد  که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

 

جامعه شناس: کسی است که وقتی  ماشین خوشگلی از خیابان رد می شودو همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.     


 برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.

 

مسئول فروش: کسی است که كاري ندارد كه كار چيست فقط به دنبال فروش کردن است .

 

مدير : کسی است که مي خواهد هر چه سريعتر كارهاي محول شده به  خودش  را بين ديگران تقسيم كند و وقتي  كاري خراب شد به دنبال كسي باشد كه  به  گردن او بياندازد.

[ چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 ] [ 11:6 ] [ sivanet ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

باد با چراغ خاموش کاری ندارد...
اگر در سختی هستی بدان که روشنی...
پيوندهای روزانه
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک