|
به نام او... و برای او ... که همه اوست
|
درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران میکنند.ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد. قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد. مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد. تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.می گویند دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي کند! [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 17:30 ] [ sivanet ]
[ ]
1- گاهي به تماشاي غروب آفتاب بنشينيم.. 2 - سعي كنيم بيشتر بخنديم. 3- تلاش كنيم كمتر گله كنيم. 4 - با تلفن كردن به يك دوست قديمي، او را غافلگير كنيم. 5 - گاهي هديه هايي كه گرفتهايم را بيرون بياوريم و تماشا كنيم. 6 - بيشتردعا كنيم. 7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنيم. 8- هر از گاهي نفس عميق بكشيم. 9- لذت عطسه كردن را حس كنيم. 10- قدر اين كه پايمان نشكسته است را بدانيم. 11- زير دوش آواز بخوانيم. 12- سعي كنيم با حداقل يك ويژگي منحصر به فرد با بقيه فرق داشته باشيم . 13- گاهي به دنياي بالاي سرمان خيره شويم. 14- با حيوانات و ساير جانداران مهربان باشيم. 15- براي انجام كارهايي كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همين هفته برنامه ريزي كنيم! 16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببريم. 17- براي كارهايمان برنامهريزي كنيم و آن را طبق برنامه انجام دهيم. البته كار مشكلي است! 18- مجموعهاي از يك چيز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )براي خودمان جمعآوري كنيم. 19- در يك روز برفي با خانواده آدم برفي بسازيم. 20- گاهي در حوض يا استخر شنا كنيم، البته اگر كنار ماهيها باشد چه بهتر. 21- گاهي از درخت بالا برويم. 22- احساس خود را در باره زيبايي ها به ديگران بگوئيم. 23- گاهي كمي پابرهنه راه برويم! 24- بدون آن كه مقصد خاصي داشته باشيم پياده روي كنيم. 25- وقتي كارمان را خوب انجام داديم مثلا امتحاناتمان تمام شد، براي خودمان يك بستني بخريم و با لذت بخوريم 26- در جلوي آينه بايستيم وخودمان را تماشا كنيم. 27- سعي كنيم فقط نشنويم، بلكه به طور فعال گوش كنيم. 28- رنگها را بشناسيم و از آنها لذت ببريم . 29- وقتي از خواب بيدار ميشويم، زنده بودن را حس كنيم. 30- زير باران راه برويم. 31- كمتر حرف بزنيم و بيشترگوش كنيم .. 32- قبل از آن كه مجبور به رژيم گرفتن بشويم، ورزش كنيم و مراقب تغذيه خود باشيم . 33- چند بازي و سرگرمي مانند شطرنج و... را ياد بگيريم. 34- اگر توانستيم گاهي كنار رودخانه بنشينيم و در سكوت به صداي آب گوش كنيم. 35- هرگز شوخ طبعي خود را از دست ندهيم. 36- احترام به اطرافيان را هرگز فراموش نكنيم. 37- به دنياي شعر و ادبيات نزديك تر شويم. 38- گاهي از ديدن يك فيلم در كنار همه اعضاي خانواده لذت ببريم. 39- تماشاي گل و گياه را به چشمان خود هديه كنيم. 40- از هر آنچه كه داريم خود و ديگران استفاده كنيم ممكن است فردا دير باشد. [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 18:50 ] [ sivanet ]
[ ]
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر كرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرك بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بكند و به بچه هایی كه با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا. مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد... بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار كردم و آن زیباترین سیركی بود كه به عمرم نرفته بودم . ثروتمند زندگی کنیم به جای آنكه ثروتمند بمیریم. [ شنبه سوم دی 1390 ] [ 15:56 ] [ sivanet ]
[ ]
* به سلامتي کسي که وقتي بردم گفت : ادامه مطلب [ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 15:37 ] [ sivanet ]
[ ]
از قدیم گفته اند وقت طلاست، به عبارت دیگر:) زمان = پول (معادله 1
همین طور گفته اند توانا بود هرکه دانا بود، یعنی:) توان = علم (معادله 2
می دانید که:
زمان / کار = توان
با جایگذاری معادله 1 و 2 در معادله سوم به این معادله می رسیم:
پول / کار = علم
که می توانیم آن را به این صورت بازنویسی کنیم:
علم/ کار = پول
بنابراین:
∞ = (پول) Lim
0→ علم
یعنی هرجه علم و سوادت کم تر باشد درآمدت بیشتر است
و این هیچ ربطی به مقدار کار انجام شده ندارد!!!
[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 18:32 ] [ sivanet ]
[ ]
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش كردند ، چرا كه آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . كم كم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از كجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها كنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها كسانی كه خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .
اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.
از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"
(پائولو کوئلیو)
[ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 10:41 ] [ sivanet ]
[ ]
ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است ------------------------------------------------ من تعجب می کنم -------------------------------------------------- بهزیستی نوشته بود: -------------------------------------------------------- با اجازه محیط زیست دریا، دریا دکل میکاریم ماهیها به جهنم! کندوها پر از قیر شدهاند زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند چه سعادتی! داریوش به پارس مینازید ما به پارس جنوبی! --------------------------------------------------- رخش،گاری کشی می کند -------------------------------------------------------- صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم [ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 10:40 ] [ sivanet ]
[ ]
مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم . چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم . اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد. و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است. و تو را اي ُدرج بينواي مرواريد خِرد كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است روزت را همواره ارج مي نهيم و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم . [ سه شنبه سوم خرداد 1390 ] [ 11:53 ] [ sivanet ]
[ ]
[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 13:35 ] [ sivanet ]
[ ]
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما درکف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم. سهراب سپهری [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 16:44 ] [ sivanet ]
[ ]
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی، خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمی گشت. در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت: "مامان بزرگ، تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟" [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 16:3 ] [ sivanet ]
[ ]
با سپاس از دوستی که این ایمیل را ارسال کرده است دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد. [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 15:48 ] [ sivanet ]
[ ]
[ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:21 ] [ sivanet ]
[ ]
[ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:14 ] [ sivanet ]
[ ]
وقتی گروه نجات زن جوان را زیر آوار پیدا کرد، او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. [ چهارشنبه دهم فروردین 1390 ] [ 10:41 ] [ sivanet ]
[ ]
معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاءاش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دستهای قرمز و باد کردهاش را به هم میمالید، زیر لب میگفت) آری! ثروت بهتر است چون میتوانستم دفتری بخرم و بنویسم . [ دوشنبه هشتم فروردین 1390 ] [ 12:23 ] [ sivanet ]
[ ]
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 15:46 ] [ sivanet ]
[ ]
به کلينيک خدا رفتم تا چکاپ هميشگي ام را انجام دهم، فهميدم که بيمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پايين آمده. زماني که دماي بدنم را سنجيد، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمايش ضربان قلب نشان داد که به چندين گذرگاه عشق نياز دارم، تنهايي سرخرگهايم را مسدود کرده بود ... و آنها ديگر نمي توانستند به قلب خالي ام خون برسانند. به بخش ارتوپدي رفتم چون ديگر نمي توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگيرم. بر اثر حسادت زمين خورده بودم و چندين شکستگي پيدا کرده بودم ... فهميدم که مشکل نزديک بيني هم دارم، چون نمي توانستم ديدم را از اشتباهات اطرافيانم فراتر ببرم. زماني که از مشکل شنوايي ام شکايت کردم معلوم شد که مدتي است که صداي خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن مي گويد نمي شنوم ...! خداي مهربان براي همه اين مشکلات به من مشاوره رايگان داد و من به شکرانه اش تصميم گرفتم از اين پس تنها از داروهايي که در کلمات راستينش برايم تجويز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح يک ليوان قدرداني بنوشم قبل از رفتم به محل کار يک قاشق آرامش بخورم . هر ساعت يک کپسول صبر، يک فنجان برادري و يک ليوان فروتني بنوشم. زماني که به خانه برميگردم به مقدار کافي عشق بنوشم . و زماني که به بستر مي روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. اميدوارم خدا نعمتهايش را بر شما سرازير کند: رنگين کماني به ازاي هر طوفان ، لبخندي به ازاي هر اشک ، دوستي فداکار به ازاي هر مشکل ، نغمه اي شيرين به ازاي هر آه ، و اجابتي نزديک براي هر دعا . جمله نهايي : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم . [ چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ] [ 14:30 ] [ sivanet ]
[ ]
امروز تصمیم گرفتم عکسهایی که خودم گرفتم تو وبلاگ بذارم...
[ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 16:59 ] [ sivanet ]
[ ]
یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد. رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟)) جوان پاسخ داد: ((هیچ.)) رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.)) رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.)) رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟)) جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.)) رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.)) جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند. بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: ((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟)) جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.)) رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.)) جوان گفت: 1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، موفقیت امروز من وجود نداشت. 2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود. 3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم. رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.)) می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد. هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت. یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند، ((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی، که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند. او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی هستیم، آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را خراب می کنیم؟ شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند، تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند. برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد. مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند. [ یکشنبه سوم بهمن 1389 ] [ 14:52 ] [ sivanet ]
[ ]
مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند,ولي آنان را ببخش .
اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش . اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت,ولي موفق باش. اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي شريف و درستکار باش . آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش . اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,ولي شادمان باش . نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.ولي نيکوکار باش . بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد. ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم دکتر علي شريعتي ........................................................... سیاستمدار:کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.
مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.
حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.
بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.
اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.
روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.
ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.
فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.
روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.
جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شودو همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.
مسئول فروش: کسی است که كاري ندارد كه كار چيست فقط به دنبال فروش کردن است .
مدير : کسی است که مي خواهد هر چه سريعتر كارهاي محول شده به خودش را بين ديگران تقسيم كند و وقتي كاري خراب شد به دنبال كسي باشد كه به گردن او بياندازد. [ چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 ] [ 11:6 ] [ sivanet ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||